
و تو چه با وقار و متانت گام برمیداشتی؛ با هرقَدَمت دروازه ای از قلبم گشوده میشد حقیقت چیست؟ حقیقت چشمان سیاه... چه با شرم و حیا، هربار از من نگاه میپوشاندی درست پشت سرت بودم! صدای ضربان قلبت را احساس میکردم و انگشتان ظریفت که با لنز و دوربین، جادو میکرد... عینکت را که برای عکاسی های حساس برمیداشتی، آن مانتوی سبز ماشی رنگ وشال الوان من محتاج یک کلام...
ادامه مطلب
و تو چه با وقار و متانت گام برمیداشتی؛با هرقَدَمت دروازه ای از قلبم گشوده میشد حقیقت چیست؟ حقیقت چشمان سیاه... چه با شرم و حیا، هربار از من نگاه میپوشاندی درست پشت سرت بودم! صدای ضربان قلبت را احساس میکردم و انگشتان ظریفت که با لنز و دوربین، جادو میکرد... عینکت را که برای عکاسی های حساس برمیداشتی، آ...
ادامه مطلب