
و تو چه با وقار و متانت گام برمیداشتی؛ با هرقَدَمت دروازه ای از قلبم گشوده میشد حقیقت چیست؟ حقیقت چشمان سیاه... چه با شرم و حیا، هربار از من نگاه میپوشاندی درست پشت سرت بودم! صدای ضربان قلبت را احساس میکردم و انگشتان ظریفت که با لنز و دوربین، جادو میکرد... عینکت را که برای عکاسی های حساس برمیداشتی، آن مانتوی سبز ماشی رنگ وشال الوان من محتاج یک کلام...
ادامه مطلب
و تو چه با وقار و متانت گام برمیداشتی؛با هرقَدَمت دروازه ای از قلبم گشوده میشد حقیقت چیست؟ حقیقت چشمان سیاه... چه با شرم و حیا، هربار از من نگاه میپوشاندی درست پشت سرت بودم! صدای ضربان قلبت را احساس میکردم و انگشتان ظریفت که با لنز و دوربین، جادو میکرد... عینکت را که برای عکاسی های حساس برمیداشتی، آ...
ادامه مطلب
شب های عاشقانه ی ابیانه غروب های دل انگیزکاشانی هوایی به طراوت گل های قمصر مردمان خوب آرانی..... اما... نیشابور چیز دیگریست...
ادامه مطلب
منتظر بودم که باز آبان شود لحظه ی باریدن باران شود زیر باران میروم با اشتیاق شاید این دیوانگی درمان شود ...
ادامه مطلب
در من کوچه ای است که با تو در آن نگشته ام ٬ سفری است که هنوز با تو نرفته ام ، روزها و شب هایی است که باتو سرنکرده ام٬ عاشقانه هاییست که هنوز با تو نگفته ام.... پ ن1: اهل تقلید نیستم اما این شعر در عین سادگی؛ فوق العاده عمیقه.......
ادامه مطلب