
تقویم را برمیدارمروزها و هفته ها و ماه ها به واسطه ی نوکِ مداد،بی هیچ استقامتی تحت تسخیر من میشوند همه چیز محیاست! سازها کوک شده اند؛ می لا رِ سل... مضراب ها تحت فرمات انگشتان آرشه ها آغشته به کلوفن؛ همه چیز آماده ی فرمان توست؛ تا با مهارت تمام روی صحنه زندگی ام کیمیاگری کنی... ...
ادامه مطلب
امشب کمرم شکست.... انگار دو دستم را بریده اند ! انگار جسمی که زیر خروارها دستگاه و لوله و شیلنگ؛ انتظار رضایت خانواده ی درجه یکش را میکشد؛ تا ابدیت را لمس کند..... ...
ادامه مطلب
مظهر جام پلنگم که به ماهی بندم وبجز ماه دل از عالم و آدم کندم... ...
ادامه مطلب
امشب از اون شبهاست ، که دلت میخواهد یک فنجون اسپرسو درست کنی؛ وقتی همه خوابند؛ آهنگ"غروب" سیاوش قمیشی رو play کنی... قهوه ی تلخ؛ کامت را تلخ تر میکند! تلخ تر از هر بار... یک دست را در موهایت فرو ببری؛ همه جا پر شده از سکوتی خوفناک! تنهاتر از هربار! فکر میکنی وفکرمیکنی! اما به نتیجه ای نمیرسی... چراغ تیر برق سرکوچه، هر چند دقیقه یکبار خاموش و روشن میشود؛ سایه های درخت چنار روی دیوار میرقصند؛ رقصی رعب انگیز.... به آخر میرسی! دیگه چیزی نمیخواهی! نه پول، نه مقام؛ نه خوشبختی! فقط دلت میخواهد زود تر بمیری... همین!...
ادامه مطلب