
دیگه دارم آخرین نفسهام رو میکشم! مثل پیرمردی که به قامت دیوار تکیه کرده و به غروب مینگرد! اما کدامین غروب؟ خورشید یا عمرش؟ سیگار مچاله شده ی بهمنش را از جیب سمت راست از بین خروار ها خرت وپرت پیدا میکند! روشن کرده و کامی عمیق میگیرد! دود ریه هایش را به سرفه می اندازد! پیرمرد آستین های چرک وشوخ بسته اش را بالامیکشد و باز به سیگارش پک میزند! خورشید آرام آرام پایین میرود و سیگار رو به اتمام است و عمر پیرمرد اما؛ به سان خورشید.... ...
ادامه مطلب