مثل پیرمردی که به قامت دیوار تکیه کرده و به غروب مینگرد!
اما کدامین غروب؟ خورشید یا عمرش؟
سیگار مچاله شده ی بهمنش را از جیب سمت راست از بین خروار ها خرت وپرت پیدا میکند!
روشن کرده و کامی عمیق میگیرد!
دود ریه هایش را به سرفه می اندازد!
پیرمرد آستین های چرک وشوخ بسته اش را بالامیکشد و باز به سیگارش پک میزند!
خورشید آرام آرام پایین میرود
و سیگار رو به اتمام است
و عمر پیرمرد اما؛ به سان خورشید....

برچسب: غروب غمگین,غروب غمگین من,غروب غمگین جمعه,غروب غمگین,317,غروب غمگين,عکس غروب غمگین,تصاویر غروب غمگین,شعر غروب غمگین,عکسهای غروب غمگین,
نویسنده: نگار شمس