
خلق یک سکانس عاشقانه ممکن است تلاقی دونگاه باشد این طرف و آنطرف میز چوبی یک کافه؛ توی ولیعصر یا مست شدن از باده ی چشمانی خمار.... یا طنینی دل انگیز که معنا ها و مفاهیم را در خود هضم میکند! هرچه میشنوی؛ فقط آواست........
ادامه مطلب
امروز سوم آبان هست! سالها پیش همچین روزی یک عدد کافه چی به دنیا اومده خیلی خوشحالم! امروز بهترین روز تولدم توی تمام این سالها بود......... گل گیسو بهم تبریک گفت! کاش الآن اینجا بود و بهش میگفتم که چقدر دوستش دارم.... گل گیسوی عزیزم ازت ممنونم...
ادامه مطلب
بالاخره کنکور والبته دوران دانش آموزی باهمه ی پستی بلندیهاش به پایان رسید! انگار همین دیروز بود که با مامانم رفتیم دفتر سنجش واسه کلاسهای مشاوره.... چه روزها و شبهایی گذشت! دوران ابتدایی؛ راهنمایی؛ دبیرستان... انصافا شیرین ترین روزهای دانش آموزیم توی دبیرستان بود! اونم سوم وچهارم.... چه کارهایی که نکردیم! روزی که جعبه آژیر حریق رو شکستیم و 5دقیقه بعدش ماشین های آتش نشانی ریختن توی مدرسه و حراسون شیلنگ هارو از ماشین کشیدن بیرون و دویدن به سمت سالن آموزشی؛ و ما از پشت پنجره یک دل سیر خندیدیم دبیر تاریخ رو که از بس باهاش صمیمی بودیم با اسم کوچیک"خسرو" صداش م...
ادامه مطلب
آرزو دارم خانه ای داشتم به وسعت یک دشت! در حیاتش گلهای نرگس میکاشتم؛ تو پیراهنی بدون آستین ودامنی بلند برتن میکردی! تاج گلی از نرگس بر سرمیگذاشتی؛ و میانه ی این دشت؛ با سبدی از میوه های رنگین حرکت میکردی... پروانه های آبی رنگ میرقصند؛ تو به چشمان من نگاه میکنی؛ آفتاب تابستان! بر میخیزی! ویولن را برمیداری و شروع به نواختن میکنی... "چهارفصل" را مینوازی؛ و من همینطور نگاهت میکنم؛ آنقدر که چشمانم به ابدیت پیوند بخورد.......
ادامه مطلب