انگار همین دیروز بود که با مامانم رفتیم دفتر سنجش واسه کلاسهای مشاوره....
چه روزها و شبهایی گذشت!
دوران ابتدایی؛ راهنمایی؛ دبیرستان...
انصافا شیرین ترین روزهای دانش آموزیم توی دبیرستان بود! اونم سوم وچهارم....
چه کارهایی که نکردیم!
روزی که جعبه آژیر حریق رو شکستیم و 5دقیقه بعدش ماشین های آتش نشانی ریختن توی مدرسه و حراسون شیلنگ هارو از ماشین کشیدن بیرون و دویدن به سمت سالن آموزشی؛ و ما از پشت پنجره یک دل سیر خندیدیم
دبیر تاریخ رو که از بس باهاش صمیمی بودیم با اسم کوچیک"خسرو" صداش میکردیم! یک مرد وطن پرست...
دبیر دینی مون با اون استدلال های کج ومعوج برای اثبات اینکه حکومت حقیست که خداوند مستقیما بر عهده رییس جمهور سابق گذاشته بود
مدیر عزیزمون آقای باباخانیان که به معنی واقعی کلمه دانشمند بود....
دبیر ادبیات استاد حاتمی با کوله باری از خاطره
اردوی قم که دیگه نگو!!!!!!!
شاگرد اول کلاسمون یه آدم ساده لوح بود(نسبت به ما) ؛ منم همین که سرشو میذاشت روی بالشت و چشماش گرم میشد؛ از روی خباثت طینت میزدم بهش و میگفتم:هادی هادییییییییی نماز صبحه هادییییییی
اون بنده خدا هم فکر میکرد راست میگم! پامیشد میرفت وضو میگرفت و.....
دوستام
محمد.اسماعیل.حسین.مسیح.مسعود.احمد
یادش بخیر! یه روز زنگ آخر دبیر نداشتیم و پرسنل دبیرستان واسه اینکه کلاس افسار گسیخته ی مارو تنبیه کرده باشن؛ نذاشتن که بریم خونه!!!!!
ما هم چندنفرمون توی کلاس و بقیه هم توی آبخوری مشغول سروصدا بودیم
(مدیونید اگر فکرکنیدبزن برقص بوده)
که یکی پیشنهاد داد از فلافلی کنار مدرسه به تعداد فلافل بگیریم!
در همین حین بود که معاونمون( لویی شانزدهم) صدا زد: کلاس چارمیااااااااااااا همه بیان کلاس!
وقتی رفتیم شروع کرد به دادوبیداد بدین مضمون که: مدرسه رو به گند کشیدییییییید؛
دیگه شورش رو دراورررررردید؛ فردا همه تونو اخراج میکنمممممممم و.....
(معاون همینطور داشت پرخاش میکرد که: حسین با دوتا پلاستیک بزرگ فلافل یوهویی اومد تو
)
آقا معاونو بگی؛ داغ کرد: گمشووووو بیروووون کره خرررررررررر
ما مونده بودیم بخندیم یا سکوت پیشه کنیم!
سفر راهیان نور که سال دوم رفتیم....
چقدر خوش گذشت!
روحانی کاروان از این تازه کارها بود و البته خیلی خیلی ساده لوح!
وسط راه بودیم که بچه های غیور وهمیشه حاضر در صحنه ی آخر اتوبوس(اوباش) شروع کردن به ترانه خوندن!
این روحانیه هم جو گیرشد که این هارو هدایت کنه!
حالا از ماکه: حاجی کوتاه بیا ! از اون که نه !
خلاصه عبا رو درآورد وبا یه حالت صمیمانه و خندون رفت آخر اتوبوس؛ و البته بچه ها براش جا باز کردن.
چند ثانیه ای نگذشت که دیدیم حاج آقا بدو بدو دوید سمت راننده و گفت: جان مادرت منو همینجا پیاده کن!
ماهم طبق معمول به خنده..... (نتیجه اخلاقی: یکی از شروط امربه معروف نداشتن خطر هست
)
لازم به اعترافه که من یکی از اون دانش آموزای خائنی بودم که همیشه تا لحظه ی آخراسفند که مدیر میگفت تعطیل! من میرفتم مدرسه!(انقدر شیفته ی درس بودم
)
راستی!
از بس حرف زدم یادم رفت بگم که:
رتبه زیرگروهم: 833 رشته حقوق روزانه کاشان
قبول شدم
و این راه همچنان ادامه دارد...
برچسب: پایان فصل اول شهرزاد,پایان فصل اول گوزل,پایان فصل اول سریال قبول میکنم,پایان فصل اول پویراز کارایل,پایان فصل اول سریال شهرزاد,پایان فصل اول فریحا,پایان فصل اول روزی روزگاری,پایان فصل اول در حاشیه,پایان فصل اول کارادایی,پایان فصل اول سریال فریحا,
نویسنده: نگار شمس