در کوچه باغ افکار سودازده ی وهم انگیزم قدم میزنم!برگهای پاییزی، یکی پس از دیگری؛ تن عریان خود را بدست باد میسپارند...نردبان، گوشه ی دیوار قد علم کرده؛ و سالهاست زاغ سیاه عابران خیالی را چوب میزند!سوز سرمای پاییزی، تا مغز استخوان را به تسخیر درمی آورد!خبری از دخترکان بازیگوش، با آن موهای بافته نیستو کلاغ های منزوی با آن صدای کریهشان؛دنیارا در خلسه فرو میبرند!یک خلسه ی ابدی....ساعت ها از حرکت استاده اند؛ و انگار زمان مفهومی ندارد!پسر بچه ی نحیف ولاغر اندام؛با چشمانی گود رفته؛ از کنارم میگذرد؛خورشید، مقاومت خودرا دربرابر سیاهی شب از دست میدهد!ماه را جست و جو میکنم؛باشکوه تر از هربار؛مهربان و باوقار؛ چون نجیب زاده ای اصیل!لبخند آرامشبخشی میزند!انگار قصد القای مطلبی را دارد....به راهم ادامه میدهم؛ کوی وبرزن به اتمام میرسد و ناگهان خودرا اندرون یک دشت،پر از نرگس های شهلا با آن بوی ملیحشان می یابم!جلوتر میروم!خبری از سوز سرما نیستمرگ نیستاوهام و سیاهی نیستکمی جلوتر؛ دختری با موهای خرمایی و لباس سپیدی برتن،
آرشه را با متانت واحساس تمام ،برویولن میکشد...
قلب و دلم به لرزه می افتد . چه حس عجیبی!
انگار میشناسمش!
تمام دردها به یکباره پرمیکشند؛ وچشمانم بجز ماه چیزی نمیبینند...

برچسب:
نویسنده: نگار شمس
تاريخ: شنبه
27 شهريور
1395 ساعت: 1:23