دیشب رفتم سر وسایل قدیمیم؛ کارتن وسایلم در دوران کنکور، که بایگانی شده بود توی انبار...
کلی جزوه و نوشته های انگیزشی! ساعت رومیزیم! حتی مداد و پاک کن جلسه کنکورمم نگه داشته بودم! کلی خاطره واسم زنده شد...
این روزها، قمیشی گوش میدم، پشت میزم زیر نور چراغ ،مطالعه میکنم، نیمه شب قهوه میخورم و تا صبح لابلای کتاب خوندن ،مایحتوی خاطرات و افکارم را نشخوار میکنم...
نمیدونم توی گذشته دنبال چی میگردم؟!
کلی از حس های خوب و بد اون دوران واسم زنده شد، ولی انگار یچیز کمه!
یکسال و نیم گذشته؛ ولی انگار هیچ چیز تغییر نکرده!
انگار ایام حد فاصل اون روزها تا الان رو با قیچی بریده باشن و لبه های این دو. دوره را به هم وصل کرده باشن! یک طور خلأ زمانی و احوالی و فکری...
تنها چیزی که تغییر کرده، مامان بابا هستن، که خسته و رنجورتر از اون روزهان
اما نه ! یه چیز دیگه هم تغییر کرده!
یه چیزی که نمیدونم چیه، ولی کمه ! جای خالیش به وضوح حس میشه...
چیزی که در اون دوران بوده، ولی الان حسش نمیکنم...
برچسب:
نویسنده: نگار شمس