
دوستانی که لطف کردن و خواسته بودن بنویسم... یک وبلاگ دیگه درست میکنم و اونجا شروع میکنیم! تحت یک عنوان جدید... آدرس هم اگه خواستین، کامنت بدید تا واستون بفرستم،. فقط آدرسهاتون یادتون نره....
ادامه مطلب
پلنگ سنگی دروازه های بسته شهرممگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرمتفاوت های ما بیش از شباهت هاست باور کنتو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرممرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من همیکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرمکسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشمتو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرمتو آهوی رهای دشت های سبزی اما منپلنگ سنگی دروازههای بسته شهرم فاضل نظری...
ادامه مطلب
انتظار، سمِ مهلکیه که به تدریج تو رو میکشه!مثل خوره، ذره ذره وجودتو میتراشه....سردرگمی، مثل یک برزخه! یه برزخ طولانی و بی مرز.یک چیز بین عدم و هستیبین زندگی و مرگوقتی نمیدونی چیزی که داشتی، هنوزم داری؟کاش با پاسخی قطعی این بلا تکلیفی به پایان میرسید.......
ادامه مطلب
انگار توی چاه فریاد میزنمانگار صدام روی سایلنته! دهنم باز میشه و فریاد میکشماما صدایی نمیاد.......
ادامه مطلب
می گم جمشید نارنجی چیه؟مهر، آبان، وای از آذر! چه جوری بگذرونیم امسال رو؟تولد جمشید آبانه، خب معلومه خوشش می آد.راه می ره می گه دنیا یعنی محاسن پاییز,......
ادامه مطلب
شبیه طنین اشرف زاده، که روزگاری حجت را در کوچه باغ های سبز نشابور و باغرود بر ما تمام میکرد... وقتی از مبتلاشدن به پاییز و رنگهایش میخواند از رقص با بید و جنگ با ،باد میگفت و ما هر بار ته دلمان قرص تر...
ادامه مطلب
ماه که روی بگیرد باید نماز آیات خواند! خدا میداند که قهر ماه چطور میتواند غوغا بپاکند... ........... پ ن:حیف شد! دوست داشتم همچین شبی ماه رو از رصد خانه ی دانشگاه میدیدم! انشاالله 112 سال دیگه، مشروط بر بقای عمر.... ....
ادامه مطلب
شبیه شبهای تئاتر شهر و شلوغی های چهار راه ولیعصر شبیه خیابون انقلاب و کتاب فروشی هاش شبیه سر در دانشگاه تهران شبیه شیرینی فرانسه و سینما سپیده... شبیه آهنگ" گل گلدون" سیمین غام، توی خلوت های نیمه شب تهران... شبیه ایستگاه انقلاب شبیه بلوار کشاورز و کافه آوانسن شبیه کافه گرامافون شبیه تموم شبهای گذشته و روزهای پیش رو... تهران، تابستان97...
ادامه مطلب
طنین آهنگ " گل یخ" کوروش یغمایی با درجه ای ملایم،به گوش میرسد تنها منبع منوّرِ اتاق چراغ مطالعه ای است که نهایتاً گستره ی میز را روشن کرده. روی تخت کنار میز ؛ پر شده از کتاب و قانون و دادخواست و آرای ...
ادامه مطلب
سعدی، چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو !ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را......
ادامه مطلب
این هفته، به دلایلی دانشگاه رو تعطیل کردم و برگشتم خونه. دیشب رفتم سر وسایل قدیمیم؛ کارتن وسایلم در دوران کنکور، که بایگانی شده بود توی انبار... کلی جزوه و نوشته های انگیزشی! ساعت رومیزیم! حتی مداد و پاک کن جلسه کنکورمم نگه داشته بودم! کلی خاطره واسم زنده شد... این روزها، قمیشی گوش میدم، پشت میزم زیر نور چراغ ،مطالعه میکنم، نیمه شب قهوه میخورم و تا صبح لابلای کتاب خوندن ،مایحتوی خاطرات و افکارم را نشخوار میکنم... نمیدونم توی گذشته دنبال چی میگردم؟! کلی از حس های خوب و بد اون دوران واسم زنده شد، ولی انگار یچیز کمه! یکسال و نیم گذشته؛ ولی انگار هیچ چیز تغییر نکرده! انگار ایام حد فاصل اون روزها تا الان رو با قیچی بریده باشن و لبه های این دو. دوره را به هم و...
ادامه مطلب
پاییز امسال یه حالیه ! مثل همیشه نیست قمیشی، توی گوشم زمزمه میکنه، کاشان داره سرد میشه و باید ژاکت توسی رنگم رو از چمدون بیرون بیارم عصرها سوز داره ! هم غروبش و هم هوا... غروبش دل آدمو میسوزونه، هواشم صورت بی رمق رو.... پاییز امسال رو باید با تنهاییم قسمتش کنم! نصف من، نصف برای اون.... تصمیم دارم، از هفته ی دیگه برم پیش حاجی حسین... توی بازار قدیمی کاشان "نی" فروشی داره. و البته خودشم نی میزنه! کاسب های کاشان رسم دارن که جمعه ها بلااستثنا مغازه هاشونو میبندن! عصرهای جمعه وقتی وارد بازار قدیمی میشی، یک خلسه ی عجیبی به استقبالت میاد! تیمچه ی امین الدوله رو که رد کنیم، میرسیم به مغازه ی حاج حسین! طنین ساز زدنش آدم رو وسط بازار قدیمی میخکوب...
ادامه مطلب
و تو چه با وقار و متانت گام برمیداشتی؛ با هرقَدَمت دروازه ای از قلبم گشوده میشد حقیقت چیست؟ حقیقت چشمان سیاه... چه با شرم و حیا، هربار از من نگاه میپوشاندی درست پشت سرت بودم! صدای ضربان قلبت را احساس میکردم و انگشتان ظریفت که با لنز و دوربین، جادو میکرد... عینکت را که برای عکاسی های حساس برمیداشتی، آن مانتوی سبز ماشی رنگ وشال الوان من محتاج یک کلام...
ادامه مطلب
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...
ادامه مطلب
تقویم را برمیدارمروزها و هفته ها و ماه ها به واسطه ی نوکِ مداد،بی هیچ استقامتی تحت تسخیر من میشوند همه چیز محیاست! سازها کوک شده اند؛ می لا رِ سل... مضراب ها تحت فرمات انگشتان آرشه ها آغشته به کلوفن؛ همه چیز آماده ی فرمان توست؛ تا با مهارت تمام روی صحنه زندگی ام کیمیاگری کنی... ...
ادامه مطلب
زنده باشی کاکوی شیرازی.......
ادامه مطلب
چنگیز با پای برهنه و غلافی بی سلاح سجده کنان برخاک نشابور بوسه میزد؛ اگر میدانست صنمی چون تو پای بر آن خاک خواهد گذاشت.... ...
ادامه مطلب
سکوت شبهای کاشان؛ چه عاشقانه میشود!راس ساعت10، زنگ به صدا می آید؛ درست مثل روزهای اول عاشقی... قلم بدست مینویسم! برای کسی که دیوانه وار دوستش دارم! برای محبوبم" گل گیسو"... یقین دارم این روزهای دوری هم به پایان میرسه. سیاهی این شب بالاخره تموم میشه... روزی که من و تو ؛ با تموم شور و حال؛ توی همون کو...
ادامه مطلب
کاشان را سراسر فرش قرمز گسترده ام به افتخار آمدنت ای شاهزاده ی بی نظیر نیشابور......
ادامه مطلب
و تو چه با وقار و متانت گام برمیداشتی؛با هرقَدَمت دروازه ای از قلبم گشوده میشد حقیقت چیست؟ حقیقت چشمان سیاه... چه با شرم و حیا، هربار از من نگاه میپوشاندی درست پشت سرت بودم! صدای ضربان قلبت را احساس میکردم و انگشتان ظریفت که با لنز و دوربین، جادو میکرد... عینکت را که برای عکاسی های حساس برمیداشتی، آ...
ادامه مطلب