کافه مهتاب

متن مرتبط با «چهار فصل خدا در آسمان» در سایت کافه مهتاب نوشته شده است

شب است، در همه دنیا شب است، در من شب...

  • نیلوبلاگ

    این هفته، به دلایلی دانشگاه رو تعطیل کردم و برگشتم خونه. دیشب رفتم سر وسایل قدیمیم؛ کارتن وسایلم در دوران کنکور، که بایگانی شده بود توی انبار... کلی جزوه و نوشته های انگیزشی! ساعت رومیزیم! حتی مداد و پاک کن جلسه کنکورمم نگه داشته بودم! کلی خاطره واسم زنده شد... این روزها، قمیشی گوش میدم، پشت میزم زیر نور چراغ ،مطالعه میکنم، نیمه شب قهوه میخورم و تا صبح لابلای کتاب خوندن ،مایحتوی خاطرات و افکارم را نشخوار میکنم... نمیدونم توی گذشته دنبال چی میگردم؟! کلی از حس های خوب و بد اون دوران واسم زنده شد، ولی انگار یچیز کمه! یکسال و نیم گذشته؛ ولی انگار هیچ چیز تغییر نکرده! انگار ایام حد فاصل اون روزها تا الان رو با قیچی بریده باشن و لبه های این دو. دوره را به هم و...

    ادامه مطلب
  • درد

  • نیلوبلاگ

    به بدترین حالت ممکن ، درد میکشیم، و هیچ بنی البشری این را نمیفهمد!...

    ادامه مطلب
  • کافه چی، و گل گیسویی که در این نزدیکیست....

  • نیلوبلاگ

    کاشان را سراسر فرش قرمز گسترده ام به افتخار آمدنت ای شاهزاده ی بی نظیر نیشابور......

    ادامه مطلب
  • کاشان و آسمان بارانی....

  • نیلوبلاگ

    شب های عاشقانه ی ابیانه غروب های دل انگیزکاشانی هوایی به طراوت گل های قمصر مردمان خوب آرانی..... اما... نیشابور چیز دیگریست...

    ادامه مطلب
  • مرگ تدریجی یک رویا.....

  • نیلوبلاگ

    پدر بزرگ پدریم هم امروز به رحمت خدا رفت..... با فاصله ی 3روز از فوت پدربزرگ مادریم.......

    ادامه مطلب
  • آبان در مرداد.....

  • نیلوبلاگ

    پاییز من! عزیز غم انگیز برگ ریز ! یک روز میرسد که تورا می بهارمت.... "قیصر امین پور"...

    ادامه مطلب
  • پیراهنی به سیاهی آسمان خاندان......

  • نیلوبلاگ

    پدر بزرگم به رحمت خدا رفت..... ...

    ادامه مطلب
  • پایان فصل اول

  • نیلوبلاگ

    بالاخره کنکور والبته دوران دانش آموزی باهمه ی پستی بلندیهاش به پایان رسید! انگار همین دیروز بود که با مامانم رفتیم دفتر سنجش واسه کلاسهای مشاوره.... چه روزها و شبهایی گذشت! دوران ابتدایی؛ راهنمایی؛ دبیرستان... انصافا شیرین ترین روزهای دانش آموزیم توی دبیرستان بود! اونم سوم وچهارم.... چه کارهایی که نکردیم! روزی که جعبه آژیر حریق رو شکستیم و 5دقیقه بعدش ماشین های آتش نشانی ریختن توی مدرسه و حراسون شیلنگ هارو از ماشین کشیدن بیرون و دویدن به سمت سالن آموزشی؛ و ما از پشت پنجره یک دل سیر خندیدیم دبیر تاریخ رو که از بس باهاش صمیمی بودیم با اسم کوچیک"خسرو" صداش م...

    ادامه مطلب
  • چهار فصل...

  • نیلوبلاگ

    آرزو دارم خانه ای داشتم به وسعت یک دشت! در حیاتش گلهای نرگس میکاشتم؛ تو پیراهنی بدون آستین ودامنی بلند برتن میکردی! تاج گلی از نرگس بر سرمیگذاشتی؛ و میانه ی این دشت؛ با سبدی از میوه های رنگین حرکت میکردی... پروانه های آبی رنگ میرقصند؛ تو به چشمان من نگاه میکنی؛ آفتاب تابستان! بر میخیزی! ویولن را برمیداری و شروع به نواختن میکنی... "چهارفصل" را مینوازی؛ و من همینطور نگاهت میکنم؛ آنقدر که چشمانم به ابدیت پیوند بخورد.......

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    آبان مرداد | پایان فصل اول شهرزاد | پایان فصل اول گوزل | پایان فصل اول سریال قبول میکنم | پایان فصل اول پویراز کارایل | پایان فصل اول سریال شهرزاد | پایان فصل اول فریحا | پایان فصل اول روزی روزگاری | پایان فصل اول در حاشیه | پایان فصل اول کارادایی