
این هفته، به دلایلی دانشگاه رو تعطیل کردم و برگشتم خونه. دیشب رفتم سر وسایل قدیمیم؛ کارتن وسایلم در دوران کنکور، که بایگانی شده بود توی انبار... کلی جزوه و نوشته های انگیزشی! ساعت رومیزیم! حتی مداد و پاک کن جلسه کنکورمم نگه داشته بودم! کلی خاطره واسم زنده شد... این روزها، قمیشی گوش میدم، پشت میزم زیر نور چراغ ،مطالعه میکنم، نیمه شب قهوه میخورم و تا صبح لابلای کتاب خوندن ،مایحتوی خاطرات و افکارم را نشخوار میکنم... نمیدونم توی گذشته دنبال چی میگردم؟! کلی از حس های خوب و بد اون دوران واسم زنده شد، ولی انگار یچیز کمه! یکسال و نیم گذشته؛ ولی انگار هیچ چیز تغییر نکرده! انگار ایام حد فاصل اون روزها تا الان رو با قیچی بریده باشن و لبه های این دو. دوره را به هم و...
ادامه مطلب
به بدترین حالت ممکن ، درد میکشیم، و هیچ بنی البشری این را نمیفهمد!...
ادامه مطلب
کاشان را سراسر فرش قرمز گسترده ام به افتخار آمدنت ای شاهزاده ی بی نظیر نیشابور......
ادامه مطلب
شب های عاشقانه ی ابیانه غروب های دل انگیزکاشانی هوایی به طراوت گل های قمصر مردمان خوب آرانی..... اما... نیشابور چیز دیگریست...
ادامه مطلب
پدر بزرگ پدریم هم امروز به رحمت خدا رفت..... با فاصله ی 3روز از فوت پدربزرگ مادریم.......
ادامه مطلب
پاییز من! عزیز غم انگیز برگ ریز ! یک روز میرسد که تورا می بهارمت.... "قیصر امین پور"...
ادامه مطلب
پدر بزرگم به رحمت خدا رفت..... ...
ادامه مطلب
بالاخره کنکور والبته دوران دانش آموزی باهمه ی پستی بلندیهاش به پایان رسید! انگار همین دیروز بود که با مامانم رفتیم دفتر سنجش واسه کلاسهای مشاوره.... چه روزها و شبهایی گذشت! دوران ابتدایی؛ راهنمایی؛ دبیرستان... انصافا شیرین ترین روزهای دانش آموزیم توی دبیرستان بود! اونم سوم وچهارم.... چه کارهایی که نکردیم! روزی که جعبه آژیر حریق رو شکستیم و 5دقیقه بعدش ماشین های آتش نشانی ریختن توی مدرسه و حراسون شیلنگ هارو از ماشین کشیدن بیرون و دویدن به سمت سالن آموزشی؛ و ما از پشت پنجره یک دل سیر خندیدیم دبیر تاریخ رو که از بس باهاش صمیمی بودیم با اسم کوچیک"خسرو" صداش م...
ادامه مطلب
آرزو دارم خانه ای داشتم به وسعت یک دشت! در حیاتش گلهای نرگس میکاشتم؛ تو پیراهنی بدون آستین ودامنی بلند برتن میکردی! تاج گلی از نرگس بر سرمیگذاشتی؛ و میانه ی این دشت؛ با سبدی از میوه های رنگین حرکت میکردی... پروانه های آبی رنگ میرقصند؛ تو به چشمان من نگاه میکنی؛ آفتاب تابستان! بر میخیزی! ویولن را برمیداری و شروع به نواختن میکنی... "چهارفصل" را مینوازی؛ و من همینطور نگاهت میکنم؛ آنقدر که چشمانم به ابدیت پیوند بخورد.......
ادامه مطلب