
پلنگ سنگی دروازه های بسته شهرممگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرمتفاوت های ما بیش از شباهت هاست باور کنتو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرممرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من همیکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرمکسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشمتو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرمتو آهوی رهای دشت های سبزی اما منپلنگ سنگی دروازههای بسته شهرم فاضل نظری...
ادامه مطلب
شبیه شبهای تئاتر شهر و شلوغی های چهار راه ولیعصر شبیه خیابون انقلاب و کتاب فروشی هاش شبیه سر در دانشگاه تهران شبیه شیرینی فرانسه و سینما سپیده... شبیه آهنگ" گل گلدون" سیمین غام، توی خلوت های نیمه شب تهران... شبیه ایستگاه انقلاب شبیه بلوار کشاورز و کافه آوانسن شبیه کافه گرامافون شبیه تموم شبهای گذشته و روزهای پیش رو... تهران، تابستان97...
ادامه مطلب
بالاخره بعد از چند سال موفق شدم فیلم" دردنیای تو ساعت چند است" رو ببینم.با هنرنمایی لیلا حاتمی و علی مصفا و البته آهنگسازی کریستوف رضاعی.چقدر خوب بود.چقدر من بود !چقدر در دنیای من ساعت فرق میکنه......
ادامه مطلب
خلق یک سکانس عاشقانه ممکن است تلاقی دونگاه باشد این طرف و آنطرف میز چوبی یک کافه؛ توی ولیعصر یا مست شدن از باده ی چشمانی خمار.... یا طنینی دل انگیز که معنا ها و مفاهیم را در خود هضم میکند! هرچه میشنوی؛ فقط آواست........
ادامه مطلب
محض رضای خدا یکی بیاد و این آهنگ "آخرین نامه" ی سیاوش را قطع کنه.... از بس گوشش دادم دارم دیوونه میشم.......
ادامه مطلب
پدر بزرگم به رحمت خدا رفت..... ...
ادامه مطلب
امروز سوم آبان هست! سالها پیش همچین روزی یک عدد کافه چی به دنیا اومده خیلی خوشحالم! امروز بهترین روز تولدم توی تمام این سالها بود......... گل گیسو بهم تبریک گفت! کاش الآن اینجا بود و بهش میگفتم که چقدر دوستش دارم.... گل گیسوی عزیزم ازت ممنونم...
ادامه مطلب
مظهر جام پلنگم که به ماهی بندم وبجز ماه دل از عالم و آدم کندم... ...
ادامه مطلب
بالاخره کنکور والبته دوران دانش آموزی باهمه ی پستی بلندیهاش به پایان رسید! انگار همین دیروز بود که با مامانم رفتیم دفتر سنجش واسه کلاسهای مشاوره.... چه روزها و شبهایی گذشت! دوران ابتدایی؛ راهنمایی؛ دبیرستان... انصافا شیرین ترین روزهای دانش آموزیم توی دبیرستان بود! اونم سوم وچهارم.... چه کارهایی که نکردیم! روزی که جعبه آژیر حریق رو شکستیم و 5دقیقه بعدش ماشین های آتش نشانی ریختن توی مدرسه و حراسون شیلنگ هارو از ماشین کشیدن بیرون و دویدن به سمت سالن آموزشی؛ و ما از پشت پنجره یک دل سیر خندیدیم دبیر تاریخ رو که از بس باهاش صمیمی بودیم با اسم کوچیک"خسرو" صداش م...
ادامه مطلب
آرزو دارم خانه ای داشتم به وسعت یک دشت! در حیاتش گلهای نرگس میکاشتم؛ تو پیراهنی بدون آستین ودامنی بلند برتن میکردی! تاج گلی از نرگس بر سرمیگذاشتی؛ و میانه ی این دشت؛ با سبدی از میوه های رنگین حرکت میکردی... پروانه های آبی رنگ میرقصند؛ تو به چشمان من نگاه میکنی؛ آفتاب تابستان! بر میخیزی! ویولن را برمیداری و شروع به نواختن میکنی... "چهارفصل" را مینوازی؛ و من همینطور نگاهت میکنم؛ آنقدر که چشمانم به ابدیت پیوند بخورد.......
ادامه مطلب
من صبوری میکنم؛ و تموم این سالها رو تنها با خیال یک دختر موخرمایی سیه چشم پشت سر میگذارم... صبوری میکنم چون به تو ایمان دارم! به عشق! به معجزه ی گل سرخ... میدونی گل گیسوی عزیزم؟! این روزها دلم حسابی تنگ شده! دلی که خیاطش توباشی؛ معلومه که تنگ خواهد شد.... امروز نامه هایی که سابقاً برایم نوشته بودی رو مرور میکردم! چقدر آراسته و خوش خط؛ کاش... کاش میتوانستم سینه ی تنگم را بشکافم! تا تو با قلم عشقت؛ اسم زیبایت را بر قلبم حکاکی کنی... این روزها دلم هوس باران کرده! یک هوای دونفره ی دبش... ازهمان هایی که چترها یک گوشه رها میشوند؛ من و تو؛ روبه روی هم؛ چشم در چشم... بگذار ب...
ادامه مطلب