
بزرگواری از دوستان نوشتن که: گل گیسو وار بنویسم! یا همینجا ادامه بدم، یا آدرس رو توی این وبلاگ اعلام کنم خب این واقعا برای من خوشاینده که پیگیرید و مطالبی که بنظرم هیچ ارزش ادبی نداشتن و فقط حاصل غل...
ادامه مطلب
می گم جمشید نارنجی چیه؟مهر، آبان، وای از آذر! چه جوری بگذرونیم امسال رو؟تولد جمشید آبانه، خب معلومه خوشش می آد.راه می ره می گه دنیا یعنی محاسن پاییز,......
ادامه مطلب
این هفته، به دلایلی دانشگاه رو تعطیل کردم و برگشتم خونه. دیشب رفتم سر وسایل قدیمیم؛ کارتن وسایلم در دوران کنکور، که بایگانی شده بود توی انبار... کلی جزوه و نوشته های انگیزشی! ساعت رومیزیم! حتی مداد و پاک کن جلسه کنکورمم نگه داشته بودم! کلی خاطره واسم زنده شد... این روزها، قمیشی گوش میدم، پشت میزم زیر نور چراغ ،مطالعه میکنم، نیمه شب قهوه میخورم و تا صبح لابلای کتاب خوندن ،مایحتوی خاطرات و افکارم را نشخوار میکنم... نمیدونم توی گذشته دنبال چی میگردم؟! کلی از حس های خوب و بد اون دوران واسم زنده شد، ولی انگار یچیز کمه! یکسال و نیم گذشته؛ ولی انگار هیچ چیز تغییر نکرده! انگار ایام حد فاصل اون روزها تا الان رو با قیچی بریده باشن و لبه های این دو. دوره را به هم و...
ادامه مطلب
پاییز امسال یه حالیه ! مثل همیشه نیست قمیشی، توی گوشم زمزمه میکنه، کاشان داره سرد میشه و باید ژاکت توسی رنگم رو از چمدون بیرون بیارم عصرها سوز داره ! هم غروبش و هم هوا... غروبش دل آدمو میسوزونه، هواشم صورت بی رمق رو.... پاییز امسال رو باید با تنهاییم قسمتش کنم! نصف من، نصف برای اون.... تصمیم دارم، از هفته ی دیگه برم پیش حاجی حسین... توی بازار قدیمی کاشان "نی" فروشی داره. و البته خودشم نی میزنه! کاسب های کاشان رسم دارن که جمعه ها بلااستثنا مغازه هاشونو میبندن! عصرهای جمعه وقتی وارد بازار قدیمی میشی، یک خلسه ی عجیبی به استقبالت میاد! تیمچه ی امین الدوله رو که رد کنیم، میرسیم به مغازه ی حاج حسین! طنین ساز زدنش آدم رو وسط بازار قدیمی میخکوب...
ادامه مطلب
کاشان را سراسر فرش قرمز گسترده ام به افتخار آمدنت ای شاهزاده ی بی نظیر نیشابور......
ادامه مطلب
شب های عاشقانه ی ابیانه غروب های دل انگیزکاشانی هوایی به طراوت گل های قمصر مردمان خوب آرانی..... اما... نیشابور چیز دیگریست...
ادامه مطلب
خلق یک سکانس عاشقانه ممکن است تلاقی دونگاه باشد این طرف و آنطرف میز چوبی یک کافه؛ توی ولیعصر یا مست شدن از باده ی چشمانی خمار.... یا طنینی دل انگیز که معنا ها و مفاهیم را در خود هضم میکند! هرچه میشنوی؛ فقط آواست........
ادامه مطلب
مردها عین قدرت هستند و زنها مالکان و صاحبان قدرت..... ...
ادامه مطلب
پاییز من! عزیز غم انگیز برگ ریز ! یک روز میرسد که تورا می بهارمت.... "قیصر امین پور"...
ادامه مطلب
پدر بزرگم به رحمت خدا رفت..... ...
ادامه مطلب
ننگ برمن ! بر وجودی که هردم چیزی بجز رنج وعذاب را برای نزدیکانم به ارمغان نمی آورد..... ...
ادامه مطلب
منتظر بودم که باز آبان شود لحظه ی باریدن باران شود زیر باران میروم با اشتیاق شاید این دیوانگی درمان شود ...
ادامه مطلب
توبا قلب ویرانه ی من چه کردی؟ ببین عشق دیوانه ی من؛ چه کردی؟ در ابریشم عادت آسوده بودم تو با، بال پروانه ی من چه کردی؟ ننوشیده از جام چشم تو مستم خمارست میخانه ی من؛ چه کردی؟ مگر لایق تکیه دادن نبودم؟ تو با حسرت شانه ی من چه کردی؟ مراخسته کردی وخود خسته رفتی سفرکرده؛ باخانه ی من چه کردی؟ جهان من از گریه است خیس باران توبا سقف کاشانه ی من چه کردی؟... ...
ادامه مطلب
غبطه میخورم به شال هایی که سردی پاییز را بهانه میکنند؛ دست در گردن تو می اندازند و با تمسخر به من مینگرند.... امضا_کافه چی ...
ادامه مطلب
مظهر جام پلنگم که به ماهی بندم وبجز ماه دل از عالم و آدم کندم... ...
ادامه مطلب
بالاخره کنکور والبته دوران دانش آموزی باهمه ی پستی بلندیهاش به پایان رسید! انگار همین دیروز بود که با مامانم رفتیم دفتر سنجش واسه کلاسهای مشاوره.... چه روزها و شبهایی گذشت! دوران ابتدایی؛ راهنمایی؛ دبیرستان... انصافا شیرین ترین روزهای دانش آموزیم توی دبیرستان بود! اونم سوم وچهارم.... چه کارهایی که نکردیم! روزی که جعبه آژیر حریق رو شکستیم و 5دقیقه بعدش ماشین های آتش نشانی ریختن توی مدرسه و حراسون شیلنگ هارو از ماشین کشیدن بیرون و دویدن به سمت سالن آموزشی؛ و ما از پشت پنجره یک دل سیر خندیدیم دبیر تاریخ رو که از بس باهاش صمیمی بودیم با اسم کوچیک"خسرو" صداش م...
ادامه مطلب
..... .......................... ....... .................................................................... ......................................... ..................................
ادامه مطلب
کاش میمردم... همین!...
ادامه مطلب
استر عزیزم؛ باور کن که این تاج وتخت فرمانروایی، این قلمروی شاهنشاهی و این احترامات فراوان که زاده ی ترس و هراس اند، با زرق و برق خودچندان لطف و ملایمتی همراه ندارند؛ و چه بسا که صاحب تلخکام خود را اسیر خستگی میکنند... استر عزیز ؛ فقط در نزد تو ، من آن جاذبه ی ناگفتنی را نهفته میبینم که همیشه مرا مجذوب میسازد و هرگز خسته ام نمیکند! جاذبه ی پاکدامنی دلپذیر تو ، چه نیرومند و شیرین است... ................................................... پ ن1: قسمتی از تراژدی "استر" اثر راسین؛ گفت و گوی خشایار شاه و استر......
ادامه مطلب