
شبیه طنین اشرف زاده، که روزگاری حجت را در کوچه باغ های سبز نشابور و باغرود بر ما تمام میکرد... وقتی از مبتلاشدن به پاییز و رنگهایش میخواند از رقص با بید و جنگ با ،باد میگفت و ما هر بار ته دلمان قرص تر...
ادامه مطلب
پاییز امسال یه حالیه ! مثل همیشه نیست قمیشی، توی گوشم زمزمه میکنه، کاشان داره سرد میشه و باید ژاکت توسی رنگم رو از چمدون بیرون بیارم عصرها سوز داره ! هم غروبش و هم هوا... غروبش دل آدمو میسوزونه، هواشم صورت بی رمق رو.... پاییز امسال رو باید با تنهاییم قسمتش کنم! نصف من، نصف برای اون.... تصمیم دارم، از هفته ی دیگه برم پیش حاجی حسین... توی بازار قدیمی کاشان "نی" فروشی داره. و البته خودشم نی میزنه! کاسب های کاشان رسم دارن که جمعه ها بلااستثنا مغازه هاشونو میبندن! عصرهای جمعه وقتی وارد بازار قدیمی میشی، یک خلسه ی عجیبی به استقبالت میاد! تیمچه ی امین الدوله رو که رد کنیم، میرسیم به مغازه ی حاج حسین! طنین ساز زدنش آدم رو وسط بازار قدیمی میخکوب...
ادامه مطلب
با صبایی گفت هاتف؛ چند گویی وصف کاشان؟ نقل زیبایی کاشان، جان من؛ پایان ندارد... ....
ادامه مطلب
تقویم را برمیدارمروزها و هفته ها و ماه ها به واسطه ی نوکِ مداد،بی هیچ استقامتی تحت تسخیر من میشوند همه چیز محیاست! سازها کوک شده اند؛ می لا رِ سل... مضراب ها تحت فرمات انگشتان آرشه ها آغشته به کلوفن؛ همه چیز آماده ی فرمان توست؛ تا با مهارت تمام روی صحنه زندگی ام کیمیاگری کنی... ...
ادامه مطلب
دیگه دارم آخرین نفسهام رو میکشم! مثل پیرمردی که به قامت دیوار تکیه کرده و به غروب مینگرد! اما کدامین غروب؟ خورشید یا عمرش؟ سیگار مچاله شده ی بهمنش را از جیب سمت راست از بین خروار ها خرت وپرت پیدا میکند! روشن کرده و کامی عمیق میگیرد! دود ریه هایش را به سرفه می اندازد! پیرمرد آستین های چرک وشوخ بسته اش را بالامیکشد و باز به سیگارش پک میزند! خورشید آرام آرام پایین میرود و سیگار رو به اتمام است و عمر پیرمرد اما؛ به سان خورشید.... ...
ادامه مطلب
شب های عاشقانه ی ابیانه غروب های دل انگیزکاشانی هوایی به طراوت گل های قمصر مردمان خوب آرانی..... اما... نیشابور چیز دیگریست...
ادامه مطلب
ایستاده ام؛ روی کوه؛ شهر زیر پایم و نسیم مرا به رقص سقوط دعوت میکند.. ...
ادامه مطلب
پاییز من! عزیز غم انگیز برگ ریز ! یک روز میرسد که تورا می بهارمت.... "قیصر امین پور"...
ادامه مطلب
ننگ برمن ! بر وجودی که هردم چیزی بجز رنج وعذاب را برای نزدیکانم به ارمغان نمی آورد..... ...
ادامه مطلب
منتظر بودم که باز آبان شود لحظه ی باریدن باران شود زیر باران میروم با اشتیاق شاید این دیوانگی درمان شود ...
ادامه مطلب
امروز سوم آبان هست! سالها پیش همچین روزی یک عدد کافه چی به دنیا اومده خیلی خوشحالم! امروز بهترین روز تولدم توی تمام این سالها بود......... گل گیسو بهم تبریک گفت! کاش الآن اینجا بود و بهش میگفتم که چقدر دوستش دارم.... گل گیسوی عزیزم ازت ممنونم...
ادامه مطلب
حس دختری را دارم که پدر معتادش؛ اونو مجبور به ازدواج با یک تاجر پولدار شکم گنده ی چندشناک با سن وسالی هم قدوقواره ی پدربزرگش کرده! پس از بهره وری و به پایان رسیدن جوانی ؛ و از دست دادن دو طفل کوچکش اکنون روبه دریا ایستاده ! با صورتی مملو از چین و شکن! نفس میکشد! ذهنش به حدی که نفس هایش را درک کند؛ فعالیت میکند.... نسیم؛ دامنش را تکان میدهد و ساق های نحیف و عریانش را نوازش میدهد! اما دختر لذتی نمیبرد.... فانوس ِ تهی از نفت ؛ به دیوار کلبه آویخته؛ و هیزم ها در کنار کومه، قد علم کرده اند! ...
ادامه مطلب
امشب از اون شبهاست ، که دلت میخواهد یک فنجون اسپرسو درست کنی؛ وقتی همه خوابند؛ آهنگ"غروب" سیاوش قمیشی رو play کنی... قهوه ی تلخ؛ کامت را تلخ تر میکند! تلخ تر از هر بار... یک دست را در موهایت فرو ببری؛ همه جا پر شده از سکوتی خوفناک! تنهاتر از هربار! فکر میکنی وفکرمیکنی! اما به نتیجه ای نمیرسی... چراغ تیر برق سرکوچه، هر چند دقیقه یکبار خاموش و روشن میشود؛ سایه های درخت چنار روی دیوار میرقصند؛ رقصی رعب انگیز.... به آخر میرسی! دیگه چیزی نمیخواهی! نه پول، نه مقام؛ نه خوشبختی! فقط دلت میخواهد زود تر بمیری... همین!...
ادامه مطلب
مردی با یک پالتوی روسی؛ و شالگردنی بلند... در خیابان بی روح ولیعصر؛ بی توجه به شمار قدم هایش؛ بی مقصد حرکت میکند! ظاهرش صبور، سنگین، سرگردان اما بطنش جای دیگر نشیند... باد تندی میوزد و مرد دستانش را اندرون جیب های عمیق پالتو فرومیبرد؛ دنباله های شال گردن در باد حرکت میکنند؛ خیابان برخلاف تصور خلوت است! وقتی که دیگر کاری از اسپرسوی تلخ برنیاید! مرد قوطی نوشابه ای را با پایش جلو میراند ؛ و سکوت اطراف را متلاشی میسازد؛ درختان منور ولیعصر دیگر جذابیتی ندارند؛ کافه ها بسته اند وانگار شهر در غم فرو رفته است! یک غم ابدی.......
ادامه مطلب